X
تبلیغات
ســـــتـــــا یـــــش

ســـــتـــــا یـــــش

بــی تـو هـرگــز بــا تــو عـــمـــر ی

خودتان انتخاب کنید؟

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                    

یکی میپرسد اندوه تو چیست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه مینویسم

برای آنکه باید باشد ونیست؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تنها تر از غمم                          بی کس تر از عشقم

خسته تر از زمونه ام                    دل شکسته تر از عاشقم

                فراموش شده تر از مردگانم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شبی غمگین شبی بارونی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب هست..

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

او هرگز شکستنم را نفهمید اگرچه تاته دنیا صدا کرد

+ نوشته شده در  88/11/29ساعت 10:17 AM  توسط قاصدک  | 

عشق یعنی جه؟

ایا تا به حال عاشق شدی؟

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه

نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت

پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با

کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید

بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا

عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید.!

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر

بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت

ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون

دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد.

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد.

 

+ نوشته شده در  88/11/20ساعت 4:36 PM  توسط قاصدک  | 

عاشقانه

 

 

 

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست

داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

  پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق 

   قلبم دوستت دارم

  دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی

چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

  پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم

که دوستت دارم

 دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می

   خواهم . شوهر دوستم

به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما

تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!

  پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو را به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

  چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

  پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

  نامه بدین شرح بود :

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم .....

اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون

قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا

اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ......

پس دوستت ندارم اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در

زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

نه ؟

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم.

+ نوشته شده در  88/11/19ساعت 3:52 PM  توسط قاصدک  | 

نیایش

تــمــا م هــســتــیــم بــو د نــد ا نــســت

 

شبی غمگین شبی بارونی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب هست..

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

او هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تاته دنیا صدا کرد

  عـــشـــق

گفتی به احترام دل باران باش باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی ببوس روی نیلوفر را به عشق تو بوسیدم

گفتی برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی برای لحظه ای دریا باش دریا شدم و تورا به ساحل دیدم

گفتی بیا و از وفایت بگذر از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم

گفتم بهانه ات برایم کافیست معنای لطیف عشق را فهمیدم

 

+ نوشته شده در  88/11/10ساعت 12:16 PM  توسط قاصدک  | 

ســـتـــا یـــش

 

غــر یــبــا نــه

    چقدر غريبانه به لحظه هاي زندگيم

                    رنگ آشنايي زدي  ورفتی         

  تو را هيچ وقت از خاطر نمي برم

              كه تو آشناترين غريبه من بودي.

مــجـنــو ن لــیــلــی  

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

 عشق آن شب مست مستش کرده

 فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

 بر صلیب عشق دارم کرده ای


خسته ام !زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این توو لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

 در رگت بنهان و بیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی....

+ نوشته شده در  88/11/10ساعت 12:9 PM  توسط قاصدک  | 

ستایش

 

برای تو می نویسم

                  موقع نوشتن

                          موقع اسم گذاشتن

کسی جز تو نداشتم

              

             اسمی جز تو نمی گذاشتم

                       

                      با تو چه زندگیهایی داشتم

تک وتنها بودم

                   اما

                            تو را تنها نمی گذاشتم

      

       حتی به ارزوهایی که داشتی می رسیدم

 

         تویی گفتن و نگفتن  

                       چه حرفهایی که داشتم

   انقدر رفتم و رفتم

                       که هنوز برنگشتم

    هر چه شعر عاشقانه بود نوشتم

                      تو جهنم سوختم اما نگفتم بهشتم

   اگه عاشقانه نوشتم

                         برای تو نوشتم

 

         اگه مردم بدون باعثش تو بودی

 

 

+ نوشته شده در  88/11/04ساعت 10:18 AM  توسط قاصدک  | 

ســـتـــا یـــش

 

از لحظه به لحظه زندگی کردن گريزي نيست.

بايد هر لحظه را چنان زندگی كني كه گوي واپسين لحظه است.

پس وقت را در جدل،گلايه و نزاع تلف نكن.

شايد لحظه بعد حتي براي پوزش طلبي در د

دوستت       دارم ست تو نباشد

+ نوشته شده در  88/11/04ساعت 9:52 AM  توسط قاصدک  |